سه ویژگى انسان در جوان

1. به کارگیرى پند و اندرز رهروان راه و سالکان طریق:

خردمند باشد جهان دیده مرد که بسیار گرم آزمودست و سرد
جوانان شایسته بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر

2. جوان تابع احساسات است و پیران تابع رأى و اندیشه:

مترس از جوانان شمشیرزن حذر کن ز پیران بسیار فن
جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر

ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کار آزموده بُوَد سالخورد
در آیند بنیاد رویین ز پاى جوانان به نیروى و پیراى به راى

3. تبلور روحیه عصیان و خود محورى و در نتیجه بى مهرى به نزدیکان:

جوانى سر از رأى مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد، پیشش آورد مَهد

که اى سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودى و خُرد که شب ها ز دست تو خوابم نبرد
نه در مهد نیروى حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود

تو آنى که از یک مگس رنجه اى که امروز سالار و سر پنجه اى
بحالى شوى باز در قعر گور که نتوانى از خویشتن دفع مور

نزیبد تو را با چنین سرورى

که سر جز به طاعت فرود آورى

ولیکن بدین صورت دلپذیر

فریبا مشو، سیرت خوب گیر

ره راست باید نه بالاى راست که کافر هم از روى صورت چو ماست
تو را آنکه چشم و دهان داد و گوش اگر عاقلى در خلافش مکوش

خردمندطبعان منت شناس بدوزند نعمت به میخ سپاس

نصیحت سعدى به جوانان

1. به کارگیرى نیرو و شور جوانى در راه رشد و تعالى خود:

جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانى نیاید ز پیر
فراغ دلت هست و نیروى تن چو میدان فراخست، گویى بزن
قضا روزگارى ز من در رُبود که هر روزى از وى شبى قدر بود
من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم
چه کوشش کند پیرخر زیر بار تو مى رو، که بر باد پایى سوار

2. گذران شایسته دوران جوانى براى رهایى از غم و اندوه زوال ناپذیر در پیرى:

ز عهد پدر یادم آمد همى که باران رحمت بر او هر دمى
که در خردى ام لوح و دفتر خرید ز بهر یکى خاتم زر خرید
به در کرد ناگه یکى مشترى به خرمایى از دستم انگشترى
چو نشناسد انگشترى طفل خرد به شیرینى از وى توانند بُرد
تو هم قیمت عمر نشناختى که در عیش شیرین بر انداختى

دریغا که فصل جوانى برفت به لهو و لعب زندگانى برفت
دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم و غافل شدیم

نشاط جوانى ز پیران مجو که آب روان باز ناید بجوى